داستانک1 بازگشتدست پسر ناخواسته روی لینک حرم مطهر کلیک کرد. قبل از اینکه دکمه بازگشت را بزند، تصویر سقاخانه واضح شد.یاد قول و قرارش با آقا افتاد. یاد روزهای تلخ بیمارستان.آقا به قولش وفا کرده بود.دلش لرزید و بغض کرد.برگشت و از تمامی کانالهای 18+ لفت داد. ****** داستانک2 فراریدختر شرم داشت از اینکه نگاهش را سمت گنبد طلا بچرخاند. زانوهایش را بغل گرفته و گوشه ای بغ کرده بود. گاه به کبوترها و گاه به زائرها نگاه میxadکرد که سبکبال توی صحن قدم میxadزدند. مطمئن بود دل هیچکدامxadشان اندازه او سیاه و سنگین نیست. دو سال دربه دری، دو سال ولنگاری و رسوایی. خسته شده بود.صدای اذان را که شنید، از جایش بلند شد برود. خودکشی راحت تر از این شرمساری بود. شک نداشت با حضور او، نماز زائرها به آسمان نمی رسد. چند قدمی نرفته بود که دست خادمی از پشت شانه اش را فشار داد.- بگیر خواهرم. فیش غذای حرمه. شما امشب مهمون آقائید.دل دختر تکان خورد. با تردید فیش را گرفت و نگاهش کشیده شد سمت گنبد طلا. "مریم بیات تبار" وقتی که می نویسم...
ما را در سایت وقتی که می نویسم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:56